بابا ....
توجه توجه !این به مطلبیه که به جز راه رشدیا بخوننم چیزی نخواهند فهمید.
آقای اسکندری...ای انیشتین....ای حسابی...ای دکارت ...جون هرکی که دوست داری ناز نکن برگرد...جند شب پیش به بر و بچه ها هم گفتم که یه خوابی دیدم که جون تو خیلی تکونم داد بابا جون هرکی دوست داری برگرد.بذار راست حسینی بهت بگم مدرسه چجوریه.عین یه مرغدونی می مونه با یه عده مرغ پیرتر که هی قدقد اضافی میکنن.این آقای شهنازم که مارو بیچارمون کرد بدبختانه من و لی لی ناز و یلدا و آزاده و یاس توی کلاسشیم فکر کنم با اون مغز فیزیکی که داشتی بفهمی که الآن توی مدرسه چی میگذره . آهان تازه مرغدونیه هم صاحب نداره پارسال جات خالی نبود جون اگه جشنواره رو میدیدی بالا می آوردی برو بکس میگن که با برادر گرامی تشریف آورده بودین مدرسه والا ما که سعادت دیدنتون رو پیدا نکرده بودیم استاد ولی به قول یاسمن ایلاقی که الآن کانادائه مثل ا مامزاده میموندی تعریف زیادی نباشه ها ولی خیلی خوب بودی .یه سوال ماشینت شاسی بلنده؟بذار از حال و احوال پیش دانشگاهیا بهتون بگم والا تا اونجایی که من میدونم همه ی معلماشون کچلن.همشونم سیبیل دارن بابا م به همون کچلیت راضی بودیم.جون من ناز نکن بیا مدرسه رو نجات بده.ماشالله پسر برگرد.
لينك | نوشته شده در
88/08/20ساعت 21 توسط مهرویا جون|
لينك | نوشته شده در
87/10/12ساعت 10 توسط مهرویا جون|
we're all in this together
تو رو خدا مردمو ببینین برای تبلیغات چیکارا که نمیکنن!














لينك | نوشته شده در
87/09/19ساعت 12 توسط مهرویا جون|
آلبوم خانوادگی طیاری... و... و.... و.... و................................
سلام
سلام
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ای بابا چرا میزنین
بروبچ میدونن سرا چقد شلوغه به خدا! این جند وقت به خاطر این جند دلیل مهم آپ نکردم:
تنگی وقت
حجم زیاد تکالیف
حجم زیاد دروس مزخرف
حجم کم دروسی که کمی بدرد میخورن
وجود میکروب هایی مثل طیاری
وجود پدیده های بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییبی مثل سمینار
و...
حالا هم جمعسو اومدم یه حالی به وب بدم یه وقت عقده ای نمونه!(عقده ای رو چجوری مینویسن؟؟؟؟؟)
خاطرات مدرسه:
زنگ تفریح بود.مثه همیشه دور هم دیگه جمع بودیمو داشتیم میخندیدیم.صدای زنگ موبایل از جیت مانتوم در اومد.روی صفحه موبایل مثل همیشه با کلمه ی لئو پر شده بود.
- سلام لئو جان
-مهرویا ی عزیزم ،سردمه ،میدونی چرا؟
-چرا
-گرمای .... رو ......(به خاطر بد آموزی نقطه چین گذاشتم!)
بکهو خانوم مهدی عین جن بوداده وایساد جلومو با خشونت گفت:
اگه لئو بود بهش بگو یادش نره بهشون بگه :مشوقم مهرویا بودا!!!
و
مهدی رفت.وبار دگر این لئو ست تلفن مرا اشغال می کرد.و باز هم لئو زنگ زد ولی جوابش را ندادم.اگر گفتید بار دگر چه کسی پشت خط بود؟... باز هم لئو بود. و تا شب نیز زنگ زدن ها ادامه یافت
داشت یادم میرفت.
میخواین عکس طیاری رو ببینین؟
ایناهاش:

تا آپ بعدی باااااااااااااااااااااااای
لينك | نوشته شده در
87/09/15ساعت 16 توسط مهرویا جون|
18 دليل محكم براي اينكه به مرد بودن خود افتخار كنيد:
01- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده ميشود.
02- مدت زمان مكالمهي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.
03- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.
04- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز ميكنيد.
05- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.
06- جنسيت شما در موقع مصاحبهي استخدام مطرح نيست.
07- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.
08- ظرف مدت 10دقيقه ميتوانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.
09- همكارانتان نميتوانند اشك شما را در بياورند.
10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نميگيرد.
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.
12- با يك دسته گل ميتوانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.
13- وقتي مهمان به خانهي شما ميآيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.
14- بدون هديه ميتوانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.
15- ميتوانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد.
16- حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابهي داخلي يا خارجي بلد هستيد.
17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.
18- بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد... و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به مرد بودن خود افتخار كنيد.
18 دليل محكم براي اينكه به زن بودن خود افتخار كنيد:
01- نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما ميگذارند.
02- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش ميتوانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايرادنميگيرد( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام ميدهند(.
03- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.
04- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.
05- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.
06- عمرتان بسيار طولاني است.
07- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نميآوريد.
08- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.
09- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.
10- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.
11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.
12- عشق و هنر ابداع شماست.
13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.
14- از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي ميرسيد و حالاحالاها بايد بدوند تا به پاي شما برسند!.
15- بهشت زير پاي شماست.
16- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.
17- هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي ميخوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.
18- هميشه تميز ونظيف و خوشبو هستيد … و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد.
لينك | نوشته شده در
87/08/23ساعت 17 توسط مهرویا جون|
جان بلاکارد" از روي نيمکت برخاست، لباس ارتشي خود را مرتب کرد و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت، دختري با يک گل سرخ ! از سيزده ماه پيش بود كه دلبستگي اش به او آغاز شده بود.
از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و محسور يافت اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد، دست خطي لطيف از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد "دوشيزه هاليس مي نل" با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود.
در طول يک سال و يک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند، هر نامه همچون دانه اي بود که برخاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.
"جان" درخواست عکس کرد، ولي با مخالفت "ميس هاليس" روبه رو شد، به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آنها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک، "هاليس" نوشته بود "تو مرا خواهي شناخت" از روي گل رز سرخي که روي کلاهم خواهم گذاشت. بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختري مي گشت که قلبش را خيلي دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنويد:
زن جواني داشت به سمت من مي آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهاي طلائي اش در حلقه هاي زيبا کنار گوشهاي ظريفش جمع شده بود، چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به اين که او نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد اندکي به او نزديک شدم، لبهايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت: "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟"
بي اختيار يک گام به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود، اندکي چاق بود، مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهي قرار گرفته ام ! از طرفي شوق تمناي عجيبي مرا به سمت دختر سبز پوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.
او انجا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد همراه با چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم ! کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد، از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود اما چيزي به دست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود، دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که بر کلامم بود متحير شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد، از ملاقات با شما بسيار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟
چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستورن بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست!
او گفت که اين فقط يک امتحان است! گر چه تحسين هوش و ذکاوت "ميس مي نل" زياد سخت نيست
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود ... که به چيزي با ظاهر بدون جذابيت پاسخ مثبت بدهيد

لينك | نوشته شده در
87/08/19ساعت 20 توسط مهرویا جون|
کتابی ک الآن دارم میخونم...معرفی میکنم...
«نورثنگر ابی» نوشته جین آستین با ترجمه رضا رضایی در ۳۳۰۰نسخه از سوی نشر نی منتشر شد.
آقای رضایی، پیشتر رمانهای «عقل و احساس»، «غرور و تعصب»، «منسفیلد پارک» و «اِما» را از همین نویسنده ترجمه کرده بود.
«نورثنگر ابی» برای نخستین بار است که به فارسی برگردانده میشود.
این کتاب در سال ۱۸۱۸ (یک سال بعد از مرگ جین آستین) منتشر شد، اما بر اساس مدارکی که وجود دارد، نویسنده نوشتن آن را در سال ۱۷۹۴شروع کرده بوده است. وی در سال ۱۸۰۳ آن را با عنوان «سوزان» به ناشری سپرد اما سالها گذشت و کتاب منتشر نشد تا این که خانم آستین در سال ۱۸۱۶متن را بار دیگر برای انتشار آماده کرد.

نورثنگر ابی/نشر نی
در مارس ۱۹۱۷(چند ماه قبل از مرگش) نام اثر را به «دوشیزه کاترین» تغییر داد اما از انتشار آن صرفنظر کرد. تا این که بالاخره بعد از مرگ وی، اثر با عنوان «نورثنگر ابی» همراه با رمان دیگری به نام «ترغیب» چاپ شد.
قهرمان این رمان، دختری است سادهدل که عاشق رمانهای ترسناک آن زمانه است و خودش را در نقش قهرمان این رمانها میبیند. کاترین مورلند از کلبه روستاییاش به دنیای پرتب و تاب و پیچیده شهری شلوغ سفر میکند، با آدمهای تازه آشنا میشود و تجربههایی را از سر میگذراند. او اما در عالم خیال، همه چیز را با رمانهایی که خوانده است مقایسه میکند و سرانجام درمییابد که دنیای اطرافش، واقعیتر از دنیای رمان است.
رمانهای جین آستین، از پرخوانندهترین آثار ادبیات درجهان هستند.
وی در سال ۱۷۷۵در جنوب شرقی بریتانیا بدنیا آمد و هفتمین فرزند یک کشیش ناحیه بود. دو اثر به نامهای «لیدی سوزان» و «واتسنها» (ناتمام) نیز از میان کارهای اولیه نویسنده، باقی ماندهاند. او پیش از مرگ، مشغول نوشتن رمانی به نام «سندیتن» بود که قسمتهای پراکندهای از آن در دست است.
جین آستین در محلی نسبتا منزوی زندگی کرد و بیشتر اوقات خود را به نوشتن گذراند. به نظر منتقدان، او نبوغی دو وجهی داشت؛ هم طنز قدرتمندی داشت و هم اخلاقیات و روحیات آدمها را خوب می شناخت.
«نورثنگر ابی» در دوبخش و ۳۱ فصل، تجربیات قهرمان داستان را به خواننده ارائه میکند.
نویسنده در بخشی از رمان، از زبان کاترین قهرمان داستان به پارتنر خود در رقص مینویسد: «ما توافق کردهایم که امشب اینجا باشیم و هر توافقی که کردهایم مال هر دو نفر ماست. هر کس که بیاید و حواس یکی از ما دو نفر را پرت کند به حق و حقوق دیگری لطمه میزند. به نظر من، رقص روستایی نشانه عروسی است. وفاداری و محبت وظیفه اصلی زوجهاست. کسانی که نمیخواهند برقصند چه کار دارند به زوجهای رقص یا همسران بقیه؟»
و جان تورپ، زوج کاترین، در رقص پاسخ میدهد: «پس تعریف شما از ازدواج و رقص این طور است...قبول دارید که در هر دو حالت، مرد امتیاز انتخاب دارد اما زن فقط قدرت رد کردن؟ در هر دو حالت، قرار و مداری بین زن و مرد گذاشته می شود، به نفع هر دو. وقتی قرار و مدار گذاشتند دیگر مال هم هستند، تا موقعی که قرار و مدار فسخ بشود. پس، وظیفه آنهاست، هر کدامشان باید سعی کنند موجباتی پیش نیاورند که دیگری دلش بخواهد جای دیگری سرش را گرم کند. هر دو نفع اصلیشان در این است که فکر و خیال خود را به محاسن همسایه یا نفر بغل دستی منحرف نکنند، یعنی خیال نکنند که با کس دیگری مثلا اوضاع بهتر میشود. اینها را قبول دارید؟»

چهره ی خود نویسنده
لينك | نوشته شده در
87/08/17ساعت 13 توسط مهرویا جون|
برای دیدن عکسا برین تو ادمه مطلب
ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در
87/08/15ساعت 17 توسط مهرویا جون|
hsm 3... available now
سلام!
دوباره اومدم!
منم مثه یلدا اینقد خوشحالم
که اچ اس ام ۳ اومد رو پرده(
)
واسه همینم واسه اینکه از وب یلدالو تقلید نشه
لینک دانلود کامل
دانلود آلبوم کاملشونو گذاشتم
.امیدوارم حالشو ببرین

دانلود آلبوم کامل hsm 3 
لينك | نوشته شده در
87/08/04ساعت 12 توسط مهرویا جون|
لينك | نوشته شده در
87/08/03ساعت 16 توسط مهرویا جون|